کجا پیدایت کنم؟ از تمامِ شمارههایی که از تو داشتم رفتهای. اصلا انگار یک روز بیخبر از همهجا رفتهای. از هرکسی که فکر میکردم از تو خبری داشته باشد پرسیدهام. با لحنی که انگار مهم نیست پرسیدهام "راستی از فلانی چه خبر؟ میدانی کجاست؟" و در همان فاصلهی کوتاهی که منتظر جوابشان بودهام، تمام سلولهای تنم دعا میکردهاند "خدایا خبر داشته باشد.خدایا فقط همین یکبار. بگوید آره اتفاقا چندوقتپیش دیدمش. فلانجا کار میکند... فلانی دیده بودش. فلان دانشگاه است... یکی یکبار یهجا دیده بود گمانم. بگذار بپرسم برایت"... ولی هیچکس از تو خبر نداشت... اینروزها از تو فقط اسم یک شهر را بلدم که میدانم آنجایی... گاهی نقشه را باز میکنم، انگشتم را روی نقشه میکشم. از البرز رد میشوم. از جنگلها رد میشوم تا به شهر تو برسم. بعد توی دلم میگویم "او یکجایی همینجاست" و حالم خوب میشود. دیوانهها همه همینجوریاند. با همینچیزهای ساده دلشان خوش میشود...این را تاحالا بهکسی نگفتهام. یک روز آمدم شهرتان. که پیدایت کنم. مثل نقشهی توی کمدم نبود. برای منِ بیدستوپا، که خیابانهای شهرِ خودم را هم بلد نیستم، خیلی بزرگ بود. خیلی قدم زدم. خیلی آدم دیدم. هیچکدامشان تو نبودی. از خیلیها اسمت را پرسیدم. کسی تو را نمیشناخت... یادت هست لابد، وقتهایی که زیاد قدم میزدیم زانویم درد میگرفت. ولی مهم نبود. تا تو کنارم بودی مهم نبود. ولی آنروز تنها بودم و درد اذیتم میکرد. اصلا تنها که باشی دردها بیشتر اذیتت میکنند. و من در تمام عمرم، هیچوقت اندازهی آنروز تنها نبودم... تنها دلخوشیام این بود که گاهی با خودم میگفتم "ببین، هیچ بعید نیست مثلا یک روزی از این خیابان گذشته باشد" و بعد به خیابان نگاه میکردم و حالم خوب میشد... یکهو به
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: رویا میرزاده
تاريخ: دوشنبه
24 بهمن
1401 ساعت: 18:50